سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
دانش، بنیاد هر خیر و نادانی، ریشه هر شرّی است . [امام علی علیه السلام]

به آسمان نگاهی کن ، ....

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/29 5:28 عصر

به آسمان نگاهی کن ، و چشم ها را ببند حتی چشم ذهنت را ، شاخه ها آواز سر داده اند ، شکوفه ها مشغول پروازند در خیال درخت و سایه ای که بر نگاه زمین لبخند میزند ، شاپرک را تا به حال بوسیده ای ؟
چه فرقی میان آواز کره اسب کوچک که نام مادیان پیر را می خواند و پرستوی مهاجر هست ؟
هر دو می ستایندش !!!!! هر دو عاشقانه می پرستندش
و تو این جا چه می خواهی ؟
نو شدن را با ید از پروانه ها آموخت جور دیگر باید زیست در قطره ی باران باید سعود کرد ، در نگاه مرداب باید خروشیدو در غرش موج باید آرام گرفت .
روز چه زیبایی از شب دارد ؟ شب را هم باید نوازش کرد با تمام تاریکی
و بوسید چه بسا شب ، متولد کند این صبح دلنگیز تو را .
شکوه را باید از مور آموخت که صبور است و بلند همت و تو از این میدان فقط جسته ی کوچک و زارش را به نظاره نشسته ای ؟! بی خبر از قلب بلند پروازش .
باید رفت تا نو شود این ذهن پر از امید ، چه در اسفند ؟ چه در فروردین ، و چه در مرداد ، این فصول و این ماه ها فقط نام هستند و تو تنها نبین نام دقایق را . که همه نو هستند در یکدیگر
باید رفت جور دیگر باید زیست تا نو شود ذهن پر از امیدت .......
سال نو مبارک




کلمات کلیدی :

دنیا پر از سین است .........

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/29 5:3 عصر

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.




کلمات کلیدی :

خدا از نگاه ملاصدرا : خداوند بی نهایت .......

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/29 4:15 عصر

خدا از نگاه ملاصدرا : خداوند بی نهایت است.. و لا مکان و بی زمان ..اما بقدر فهم تو کوچک می شود.. و بقدر نیاز تو فرود می آید.. و بقدر آرزوی تو گسترده می شود.. و بقدر ایمان تو کارگشا می شود ..و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود.. و به قدر دل امیدواران گرم می شود ...یتیمان را پدر می شود ...و مادر بی برادران را برادر می شود ..بی همسر ماندگان را همسر می شود ..عقیمان را فرزند می شود... ناامیدان را امید می شود.. گمگشتگان را راه می شود ..در تاریکی ماندگان را نور می شود.. رزمندگان را شمشیر می شود.. پیران را عصا می شود.. و محتاجان به عشق را عشق می شود ..خداوند همه چیز می شود.. همه کس را به شرط اعتقاد ..به شرط پاکی دل... به شرط طهارت روح ..به شرط پرهیز از معامله ..با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا.. و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ..و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار ...و بپرهیزید از ناجوانمردیهــا ناراستی ها نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره ی شما با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند... و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند... و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند... مگر از زندگی چه می خواهید ...که در خدایی خدا یافت نمی شود؟ ...که به شیطان پناه می برید؟ ...که در عشق یافت نمی شود... که به نفرت پناه می برید؟ ...که در حقیقت یافت نمی شود... که به دروغ پناه می برید؟... که در سلامت یافت نمی شود... که به خلاف پناه می برید؟ ..و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید... که انسانیت را پاس نمی دارید؟!... مکتب ملاصدرا که حکمت متعالیه نامیده می شود،... بر اصل «وجود» و تمایز آن از «ماهیت» استوار است.... پیش از ملاصدرا فیلسوفان قادر به فهم تفاوت این دو نبودند،.... اما ملاصدرا مرز این دو مفهوم را به خوبی روشن نمود.....




کلمات کلیدی :

بوسه ای که جان 81 نفر را نجات داد ( حکایتی واقعی )....

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/21 10:17 عصر

بوسه ای که جان 81 نفر را نجات داد ( حکایتی واقعی )

یکی از یاران درجه یک پیامبر اکرم که از پیشرو ترین مسمانان نیز بود عبدالله بن حذاقه است که وقتی به حبشه مهاجرت نموده اتفاق سخت اما عجیب و در نهایت شیرینی برایش رخ داد. رومیان او را با عده‌اى از مسلمانان اسیر کردند و آنان را واداشتند که مسیحی شده و نصرانیت را بپذیرند. اما او به جدّ امتناع ورزید و کوتاه نیامد.

رومیان برای تهدید وی دیگ بزرگى از روغن زیتون را بجوش ‍ آورده، یکى از اسیران را کشان کشان آوردند و به او گفتند دین نصرانیت را قبول کن و گرنه در این روغن انداخته مى‌شوى. او باز امتناع کرد و نپذیرفت. اما رومی ها دست بردار نبودند و برای ارعاب او اسیر بی‌نوا را در دیگ انداختند. صحنه‌ی دلخراشی بود، چیزى نگذشت که از شدت حرارت، استخوان های او بر روى روغن نمودار شد.

عبدالله را پیش دیگ آوردند و دوباره نصرانیت را بر او عرضه کردند. اما باز هم قبول نکرد. آنها که سماجت عبدالله را دیدند دیگ عصبیتشان مثل همان دیگ روغن به جوش آمد و دستور دادند که او را توی روغن بیندازند.

همین که داشتند او را به سوی دیگ جوشان می‌کشیدند عبدالله بی اختیار شروع به گریه کرد. جناب فرمانده رومیان با دیدن این وضع به خیال اینکه او کم آورده است گفت: نگاه کنید دارد گریه می‌کند... او ترسید.... او را برگردانید.

عبدالله با شنیدن این جمله خود را جمع و جور کرد و گفت: شما خیال کردید از این روغن جوشیده ترسیدم ، نه. من برای این می‌سوزم که حیف تنها یک جان بیشتر ندارم که نثار جانان کنم. اى کاش به اندازه‌ی موهاى تنم جان ‌داشتم و تعداد جانهایم در راه خدا، شما با من این معامله را مى‌کردید.رومیان از سخن او در شگفت شده، از سرخ کردنش منصرف گشتند. رئیس ‍ نصرانیان گفت: باریکلا به این ارادت! از سوزاندت صرف نظر کردم اما سر مرا ببوس تا آزادت کنم. اما گویا هنوز آنها عبدالله را خوب نشناخته بودند. او این را هم قبول نکرد.

رئیس گویا که کم آورده باشد پیشنهاد کرد: نصرانیت را قبول کن تا دخترم را به عقد تو درآورم و سرزمینم را با تو نصف کنم. اما عبدالله که با این نرخها خریدنی نبود، سرش را بالا انداخت و یک نُچ گنده تحویل رئیس داد. رئیس با عجزی همراه با خشم گفت: سرم را ببوس تا هشتاد نفر از مسلمانان اسیر را با تو آزاد کنم.

عبدالله تا این پیشنهاد را شنید، با بی معطلی پذیرفت و گفت: اینک که بواسطه یک بوسه من، هشتاد نفر آزاد مى‌شوند حاضرم ،و پیش رفت و جان هشتاد مسلمان را به بوسه‌ی آبداری خرید.

ماجرای عبدالله بعد از آن سر زبانها بود و گاهی دوستانش با او شوخى می‌کردند و مى گفتند: بالاخره سر کافر را ماچ کردیا!، و او مى گفت: چه فکر کردین؟ خدا با همین یک ماچ آبدار، هشتاد نفر را آزاد کرد.

باز نویسی روایتی از سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 127




کلمات کلیدی :

ازدواج!..........

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/21 9:54 صبح

ازدواج!

 چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:
« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.

رفتم خواستگاری؛

دختر پرسید:
« مدرک تحصیلی ات چیه ؟»
گفتم:« دیپلم تمام!»
گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه.»

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛

پدر دختر پرسید:« خدمت رفتی؟ »
گفتم:« هنوز نه »
گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی »
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم.

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛

مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟
گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛
گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛

گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی» گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد »

رفتم جایی که سابقه کار نخواستند.
گفتند:« باید متاهل باشی»

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛

گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی »
گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی »

رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».
گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم »

برگشتم؛
رفتم نیم کیلو تخمه خریدم! دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!




کلمات کلیدی :

زلزله..............

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/21 1:18 صبح

خواهش میکنم به علت اهمیت این مطلب تا میتوانیدآنرا به همه بفرستید بخصوص به آنانی که در ایران زندگی میکنند
Triangle of Life: without listening or reading, simply by looking at these photos, you can learn more than in a thousand words about how to protect yourself…
Real Demonstration of the “Triangle of Life”


If you are inside a vehicle, come out and sit or lie down next to it. If something falls on the vehicle, it will leave an empty space along the sides. See below



Error! Filename not specified.







NEVER
http://3.bp.blogspot.com/_4MUf6T4VzPw/SsTUvB209lI/AAAAAAAAMDE/x56ObqKLZIg/s320/triangle-life-papercraft.jpg
a
اولین ساختمانی که بداخل آن خزیدم ، مدرسه‌ای در شهر مکزیکوسیتی و درجریان زلزله سال 1985 بود همه بچه‌ها در زیر میزهایشان بودند و همگی تا ضخامت استخوان‌هایشان در هم کوبیده شده بودند. آنها می‌توانستند زنده بمانند اگر در کنار میزهایشان و در راهروی بین میزها دراز می‌کشیدند. کاری که انجام داده بودند غیرمعقول و غیرضروری بود و در تعجب بودم که چرا آنها در راهروها نبودند. من آن موقع نمی‌دانستم که به آنها گفته شده‌بود که خود را زیر چیزی پنهان سازند.
به‌سادگی می‌توان دریافت، هنگامی‌که ساختمان‌ها تخریب می‌شوند وزن سقف که بر روی اشیاء و مبلمان فرود می‌آید، آنها را درهم می‌کوبد و فضای خالی‌ای را در کنار آنها ایجاد می‌نماید این فضا همان چیزی است که من به آن مثلث حیات (Triangle Of Life ) می‌گویم هر اندازه اشیاء بزرگتر و محکم‌تر باشند کمتر فشرده می‌شوند و هر اندازه کمتر فشرده شوند فضای خالی که احتمال زنده ماندن افرادی را که به آن پناه می‌برند بیشتر می‌شود. یک بار دیگر می‌توانید ساختمان فرو ریخته را در تلویزیون نگاه کنید مثلث‌هایی را که شکل گرفته‌اند را شمارش کنید. آنها در اکثر نقاط وجود دارند و از معمول‌ترین اشکالی هستندکه در داخل آوارها به راحتی می‌توانید مشاهده نمایید.
من کارکنان سازمان آتش‌نشانی شهر (Trujillo تروجیلو(با جمعیتی 750،000 نفری)) را برای چگونه زنده ماندن و محافظت و نجات خانواده‌هایشان در هنگام وقوع زلزله آموزش دادم. رئیس آتش‌نشانی شهر(Trujillo تروجیلو) که خود استاد دانشگاه این شهر هم می‌باشد همواره مرا همراهی می‌کرد و خود گواه حوادث اتفاق افتاده بود. مطلب ذیل گفته او می‌باشد.
"نام من روبرتو روزالس است هنگامیکه 11 ساله بودم در اثر بروز زلزله سال 1972که بیش از 70،000 نفرتلفات داشته است، در داخل ساختمان فروریخته بدام افتادم وآنچه باعث نجاتم گردید مثلث حیاتی بود که در کنار موتورسیکلت برادرم بوجود آمده بود. کلیه دوستانم که در زیر میز یا تخت رفته بودند در زیر آنها له شده و جانشان را از دست داده بودند. من مثال زنده‌ای از (Triangle Of Life) مثلث حیات هستم و دوستانم مثالی از (Duck And Cover) )خمیده و پنهان شده) که همگی جانشان را از دست دادند."



کلمات کلیدی :

10 سوء تعبیر از موفقیت......

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/17 6:42 عصر

 

10 سوء تعبیر از موفقیت

 
 

آیا زمان این نرسیده که دیدگاهتان را درباره موفقیت تغییر دهید؟ 
بیشتر مردم درباره موفقیت دچار سوءتفاهم هستند.
اینک به ده مورد سوء تعبیر رایج در میان مردم درباره موفقیت و افکاری از این دست اشاره می‌کنم:

1- بعضی از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصیلاتشان و... موفق نیستند.
 
هیچ کس نمی‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس برای بدست آوردنش بکوشد.

2- افراد موفق اشتباه نمی‌کنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه می‌کنند فقط اشتباهشان را تکرار نمی‌کنند.

3- برای موفق شدن باید 60 (70، 80، 90 و...) ساعت در هفته کار کرد.
 
موفقیت به «زیاد» انجام دادن کاری ربط ندارد، بلکه بیشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

4- فقط اگر قواعد خاصی را اجرا کنیم موفق می‌شویم.
چه کسی قواعد را به وجود می‌آورد؟ موقعیت‌ها متفاوتند. گاهی لازم است از قواعد خاصی پیروی کنیم و گاهی نیز باید قواعد ساخته خودمان را بکار بندیم.

5- اگر کمک بگیریم، این دیگر موفقیت نیست.
موفقیت به ندرت در تنهایی رخ می‌دهد. آن‌هایی را که به موفق شدن تو کمک می‌کنند، شناسایی کن. تعدادشان کم نیست.

6- باید خیلی شانس بیاوریم تا موفق شویم.
بله، کمی باید شانس آورد اما بیشتر به کار سخت، دانش و جدیت احتیاج است.

7- فقط اگر زیاد پول درآوریم موفقیم.
پول یکی از نتایج موفقیت است، اما ضامن آن نیست.

8- باید همه بدانند که ما موفق هستیم.
شاید با بدست آوردن پول و شهرت بیشتر، افراد بیشتری از کارتان باخبر شوند. اما، حتی اگر شما تنها کسی باشید که از این موضوع باخبرید، هنوز آدم موفقی هستید.
 

9- موفقیت، یک هدف است.
موفقیت بعد از رسیدن به اهداف بدست می‌آید. وقتی می‌گویی «می‌خواهم آدم موفقی شوم» از شما سوال می‌کنند: «در چه چیزی؟»

10- به محض این‌که موفق شویم، گرفتاری‌ها هم تمام می‌شوند.
شاید فرد موفقی باشی، اما خدا که نیستی. پستی و بلندی‌ها در پیش‌اند. از موفقیت امروزت لذت ببر، فردا روز دیگری است.




کلمات کلیدی :

روز جهانی زن بر همه زنان و دختران ایران زمین مبارک باد.....

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/17 5:43 عصر


 



اینجا ایران است!

کشوری که مرد هایش
جوری نگاه به اندامت و پاهایت میکنند
که از زندگی خسته میشویی!
همیشه هم همان پسری که میگویید به فکر تنت نیست بیشتر دنبال رنگ لباس زیرت میگردد!

... آری اینجا ایران است
آنقدر که مردهایش به بهانه شلوغی مترو آنقدر خودشان را بهت میمالند که ارضا شوند!
همان جایست که در تاکسی پیرمرد آرام پشت دستش را به پاهایت میکشد

همان بهشتی که روی خط عابر پیاده بخواهی عرض خیابان را طی کنی کلکسیونی به عشق تنت ترمز میزنند
همان جای که در دانشگاه استاد هایش برایت تیک میزنند 20 را میدهند به شرطی که اهل شیطنت باشی
حرف زیاد است من فرصت نوشتن دارم ولی شانه های تو دیگر کشش این سنگین غم ها را ندارد ....

با این همه ...روز جهانی زن بر همه زنان و دختران ایران زمین مبارک باد




کلمات کلیدی :

نکته : رقابت سکون ندارد.......

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/14 9:6 عصر

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
نکته : رقابت سکون ندارد.



کلمات کلیدی :

ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، .....

ارسال‌کننده : بهمن طالبی در : 90/12/10 10:11 صبح

ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان،
اتمام حجت می کنند با بچه هایشان، می ترسانند، درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را میگذارند جلوی بچه ها و می گویند: ببینید این ژاپن کوچولوی
ماست، ببینید! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد
و... لیست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد میکنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند...
 
در ژاپن نظام آموزشی فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها»گوشزد میکند، حتی حجم موضوعات درسی کتابهای درسی در ژاپن، یک سوم اروپا است، چون ژاپنیها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است!
حالا این را مقایسه کنید با کتابهای درسی و حتی رسانه های ما-از هر جناح و طیف، مخالف وموافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند: «ای ایران،ای مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و...
 در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچهها، باغرور میگویند:« بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد! ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و...» نتیجه اش میشود احساس «داشتن» و «غنای کامل» وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن میگوییم غرور ملی. با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه «چیزی» تلاش کنند؟ این میشود که بچه های ما فکر و ذکرشان، میشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغلهای رویایی و به شدت مادی – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را میزند نه نیاز کشور- میدونی؟



کلمات کلیدی :

   1   2      >